شاهنامه قسمت دوازده
پادشاهی اسکندر
پادشاهی اسکندر چهارده سال بود. در ابتدای این قسمت فردوسی ابتدا به سپاس خداوند میپردازد و بر محمد (ص) و علی (ع) درود میفرستد و سپس مدح محمود غزنوی را میگوید و به ادامه داستان میپردازد:
اسکندر پس از بر تخت نشستن تا پنج سال باژ دادن را به همه بخشید. سپس نامهای به دلارای مادر روشنک نوشت و چگونگی مرگ دارا را برایش گفت و تعریف کرد که چگونه از قاتلان دارا انتقام گرفته است و سپس وصیت دارا را در لحظه آخر درباره روشنک بیان کرد و روشنک را از دلارای خواستگاری کرد. همچنین نامهای به روشنک نوشت و گفت که پدرت تو را به من سپرده است.
وقتی دلارای نامه اسکندر را خواند غمگین شد و سپس پاسخنامه او را داد: ابتدا سپاس خداوند را بهجا آورد و سپس از خاکسپاری دارا و به مکافات رساندن قاتلینش تشکر نمود و بعد نیز با ازدواج او با دخترش موافقت کرد.
وقتی اسکندر پاسخ مثبت مادر روشنک به دستش رسید، مادرش ناهید را از عموریه فراخواند و گفت که به نزد دلارای برو و روشنک را بیاور. به همراه خود تاجی پرگوهر و صد استر از گستردنیها و ده شتر دیبای رومی و گنج و دینار فراوان و سیصد کنیزک رومی و هرچه لازم است ببر. ناهید با مترجمها به راه افتاد و وقتی به نزدیکی اصفهان رسید به پیشوازش آمدند و در ایوان نیز دلارای به نزدش آمد. دلارای جهیزیه فراوانی برای روشنک در نظر گرفت: شتر شتر بار از پوشیدنیها و گستردنیها به رنگهای مختلف و اسبان تازی با ستام زرین و شمشیر هندی و خفتان و خود و گرز و جامههای مختلف. بدینسان روشنک را به نزد اسکندر بردند و اسکندر از دیدار او بسیار شاد شد.
چنین تعریف میکنند که هند شاهی خردمند و بینا دل به نام کید داشت. او ده شب پشت سر هم خوابهایی دید. پس دانایان را فراخواند و خوابها را برایشان تعریف کرد اما کسی نتوانست تعبیری برای آنها داشته باشد. کسی گفت که شخص دانشمندی است به نام مهران که در شهر سکنی ندارد و با دد و دام زندگی میکند و از برگ گیاهان تغذیه میکند و از مردم کناره میگیرد. تنها راهش این است که تعبیر خوابهایت را از او بپرسی. شاه به همراه چند تن از حکما به نزد مهران رفت و احوالش را پرسید و به او گفت: ای نیکمرد خوابی دیدم برایم تأویل کن. شاه خوابش را چنین تعریف کرد:
یکشب که خوابیده بودم خانهای دیدم چون کاخی بزرگ که درون آن فیلی بزرگ قرار داشت و خانه در نداشت و سوراخ تنگی داشت که تن فیل از آن عبور کرد و خرطوم او در آن ماند. شب بعد دیدم که تختی خالی است و کسی دیگر آمد و بر تخت نشست. شب دیگر کرباسی دیدم که چهار مرد به آن چنگ انداخته بودند و آن را میکشیدند اما نه کرباس دریده میشد و نه مردها دست برمیداشتند. شب چهارم مردی تشنه را دیدم که بر لب جوی است و از آب میگریزد.شب پنجم شهری کوچک در نزدیک آب دیدم که مردمش کور بودند ولی هیچکدام گلهای نداشتند. شب ششم شهری دیدم که همه دردمند بودند و از شخص سالم علت سلامتیش را میپرسیدند. شب هفتم اسبی دیدم که دوپا و دودست و دو سر داشت و تند تند گیاه میخورد ولی مجرای دفع نداشت. شب هشتم سه خم دیدم که دوتای آن پر از آب و سومی خالی بود و دو نیکمرد از آن دو خم آب به درون خم خالی ریختند اما نه آن دو خم پر خالی شد و نه خم خالی پر شد. شب نهم گاوی دیدم که در آفتاب خوابیده و گوسالهای کوچک و لاغر داشت و مادهگاو از او شیر میخورد. شب دهم چشمهای دیدم که در دشتی بود و آن چشمه به هر سویی راه داشت و همه دشت پر از آب بود ولی چشمه خشکشده بود. آیا میتوانی پاسخ این خوابهایم را بدهی؟
مهران پاسخ داد که به دلت بد نیاور تعبیر خوابت این است که اسکندر سپاهی از روم و ایران به هند میآورد پس تو قصد جنگ با او را نکن. تو چهار چیز باارزش داری یکی دخترت دوم فیلسوفی که در نهان داری و راز جهان را با تو میگوید سوم پزشکی ارجمند که با دیدن سرشک پی به علت بیماری میبرد و چهارم قدحی که در آن آب میریزی و از آبوآتش گرم نمیشود و هرچه از آن بخوری هم کم نمیشود، آن را به اسکندر بده. حال تأویل خوابت: اما تو خانهای دیدی با سوراخ تنگ که فیل از آن بهراحتی بیرون آمد و فقط خرطومش ماند. آن خانه جهان است و فیل شاهی ناسپاس و بیدادگر است. خواب دومت که تخت خالی بود هم منظور این است که یکی میآید و دیگری میرود. سوم کرباسی که چهار نفر میکشیدند، کرباس دین یزدان است و آن چهار تن هم نگهبان آن دین هستند یکی دهقان آتشپرست دیگر جهودی که پیرو موسی است سوم دین یونانی و چهارم دین اعراب. دین یزدان به چهارسو کشیده میشود و این چهار نفر به خاطر دین باهم دشمن میشوند. خواب چهارم دیدن تشنه یعنی زمانی فرامیرسد که مرد پاکیزه دانشمند خوار میشود و همه از او میگریزند. خواب پنجم شهر کوران یعنی زمانی میآید که دانا خدمتکار نادان میشود و دانشمند در نزد ثروتمند خوار است. هفتم اسبی که دو سر دارد یعنی زمانی میآید که مردم فریادرس دیگران نیستند و جز خود به کسی فکر نمیکنند. هشتم سه خم دیدی یعنی روزگاری میآید که درویش چنان ذلیل میشود و توانگران به درویشان چیزی نمیدهند و فقط به چاپلوسان میرسند. نهم گاوی که از گوساله شیر میخورد یعنی کسی در گنجش را برای درویش نمیگشاید و رنجهایش را مداوا نمیکند و دهم چشمهای که از آب خشک است یعنی زمانی میآید که شاهی بیعلم و دانش و غمگین است و سرانجام نه لشکر و نه شاه نمیماند و آئین نویی میآید و این زمان اسکندر است. پس وقتی اسکندر آمد چهار چیز قیمتی خود را به او ببخش و او را خشنود ساز. کید از مهران تشکر کرد و شاد و سرحال برگشت. اسکندر بعد از ایران بهسوی هند رو نهاد و به شهرستانی رسید که آن را میلاد میخواندند پس لشکر را فرود آورد و نامهای برای کید فرستاد. در ابتدا نامه آفرین خدا بود و سپس او را بهسوی یزدان فراخواند و خواست تا فرمانبردار او باشد و تهدید کرد که در غیر این صورت تاجوتختی برایت نمیماند. وقتی نامه اسکندر به کید رسید، نامهای به اسکندر نوشت و پس از آفرین کردگار گفت که چیزی را از شاه دریغ ندارم. من چهار چیز ارزشمند دارم که هیچکس ندارد و آنها را نزد شاه میفرستم و بعد اگر شاه خواست به نزد او میروم. پس به فرستاده گفت: من دختری دارم که اگر آفتاب روی او را ببیند تیره میشود. دوم جامی دارم که هرچه از آن بخوری کم نمیشود و آبش همیشه خنک است.سوم پزشکی بسیار حاذق که اگر اشک ببیند علت درد را میگوید. چهارم فیلسوفی که همه رازهای جهان را میداند و من این چهار چیز را از همه مخفی کردهام. اسکندر اگر راست بگوید، من به بروبوم او کاری ندارم پس اسکندر مرد خردمند رومی را برگزید و آنها را نزد کید فرستاد و گفت: آن چیزها که گفتی به اینها نشان بده اگر آنها تأیید کردند من نیز میپذیرم و هند را به تو میسپارم و میروم. پس وقتی کید مردان را دید به پیشوازشان رفت و روز بعد دختر را بر تخت نشاند. مردها که او را دیدند بهتزده شدند و به آفرین خداوند پرداختند و سپس هرکدام نامهای به شاه نوشت و به تعریف یک قسمت از اندام او پرداخت. شاه پس از خواندن نامه پیام داد که آن چهار چیز را بیاورند و سپس منشوری نوشت و هند را به کید سپرد. پس دختر و فیلسوف و پزشک و قدح را به نزد شاه بردند. وقتی شاه دختر را که فغستان نام داشت، دید به ستایش حق پرداخت و او را به تزویج خود درآورد. سپس بهقصد آزمودن فیلسوف جامی پر از روغن گاو برایش فرستاد و گفت که این را به اندامت بمال تا ماندگی تو رفع گردد و جان و روح مرا از دانشت سیراب کنی. وقتی فیلسوف آن جام را دید هزار سوزن در آن ریخت و نزد شاه فرستاد. شاه سوزنها را به آهنگر داد تا بگدازند و مهرهای بسازند و به نزد فیلسوف ببرند وقتی فیلسوف مهره را دید، آن را سایید و آینهای ساخت و نزد شاه فرستاد.اسکندر آینه را در جای مرطوب گذاشت تا سیاه شد پس آن را نزد فیلسوف فرستاد. آن دانشمند سیاهی را با دارو زدود و نزد شاه فرستاد. شاه به دنبال فیلسوف فرستاد و از چگونگی کار با او صحبت کرد. فیلسوف گفت: ابتدا شما جام روغن را دادید و منظورتان این بود که در میان فیلسوفان شهر مقام من از همه بالاتر است و من پاسخ دادم وقتی سوزن پی استخوان را بگیرد اگر سنگ هم پیش آید از آن میگذرد. شما گفتید که اگر دل سیاه باشد سخنان مرد خردمند اثر نمیکند. من پاسخ دادم سخنهای باریکترازمو از دل آهن هم میگذرد.
شما گفتید:سالیان زیادی گذشته و دلم را زنگارگرفته است، چگونه تیرگی را از بین ببرم؟ من پاسخ دادم که با دانش آسمانی دلت را میزدایم. شاه از گفتار نغز او خوشش آمد و جامه و سیم و زر و جامی پرگوهر به او داد. فیلسوف گفت: من گوهری تابان دارم که نیازی به پاسبان ندارد و آن دانش من است پس خوراک و پوشاک برای من کافی است پسازآن اسکندر تصمیم به آزمودن پزشک گرفت. سر دردمندش را به او نشان داد و گفت: علت چیست؟ پزشک پاسخ داد: آنکس که زیاده خوار است هیچگاه تندرست نیست اما من دارویی گیاهی دارم که اگر از آن بخوری هرچه بخوری به تو نمیرسد و همیشه خواهی بود و مویت سفید نمیشود. پس پزشک به کوه رفت و از گیاهان دارویی ساخت و به او داد و شاه خورد و بسیار تندرست شد و میل زیادی به زنان پیدا کرد پس از مدتی پزشک گفت: اگر زیاد با زنان به سر بری زود پیر نمیشوی و سپس دارویی به او داد. شب بعد اسکندر تنها خوابید و صبح که پزشک دارو برایش آورده بود، آن را به او نداد. شاه گفت: پس چرا نمیدهی؟ گفت: تو دیشب با زنان نخوابیدهای و احتیاج به دارو نداری. اسکندر خندید و از حذاقت او شاد شد و یک بدره دینار و اسبی سیاه به او داد. سپس اسکندر دستور داد تا جام را بیاورند و پر از آب سرد کنند و از صبح تا شب هرکس از آن آب خورد کاستی در جام پدید نیامد. شاه از فیلسوف پرسید علت اینکه آب جام تمام نمیشود، چیست؟ فیلسوف گفت: در سالیان دراز این جام درستشده است و اخترشناسان هر کشوری که به نزد کید آمدند از روی حرکت اختر این جام را ساختند و خاصیت مغناطیسی دارد. پس شاه دویست اسب بارکش را پر از بار تاج و گوهر و دینار نمود و در کوه قرارداد و گفت: حالا که من این چهار چیز را از کید گرفتم دیگر فزونطلبی نمیکنم و سپس از شهر میلاد حرکت کردند و بهسوی فور راه سپردند و نامهای به او نوشت و پس از آفرین خدا از فتوحات و پیروزیهایش گفت و بعد گفت: اگر گوشبهفرمان من باشی و به دستبوس من بیایی با تو کاری ندارم اما اگر یاغیگری کنی با سپاهی عظیم به جنگت خواهم آمد.
وقتی نامه اسکندر به فور رسید او ناراحت شد و جواب تندی به اسکندر داد و سر تسلیم در برابر او فرود نیاورد. پس اسکندر سپاهش را بهسوی او حرکت داد اما چون راه خیلی دشوار بود، گروهی از سپاه نزد قیصر رفتند و گفتند که بهتر است که بیجهت سپاهیان را تباه نکنیم. در جلوی ما سراسر آب و کوه است اما اسکندر ناراحت شد و گفت که تا اینجا هیچکدام از سپاهیان کشته نشدهاند و ما بهراحتی اینجا رسیدیم اگر شما با من نیایید من بهتنهایی میروم، سپاهیان پوزش طلبیدند. اسکندر هزار جنگجوی ایرانی را در جلو قرارداد و از سران رومی و جنگاور نیز در پشت آنها قرارداد و چهل هزار سوار ایرانی در پشت آنها بودند و در پشت آنها هم سران خزر و بعد تازیان شام و حجاز و یمن و در پشتشان دوازده هزار سوار مصری قرار داشتند. اسکندر از اخترشناسان و موبدان و مردان جهاندیده نیز شصت نفر را با خود برد. سران سپاه به شاه گفتند که اسبها با پیلها نمیتوانند مقابله کنند پس دستور داد تا رومیان فیلی از موم و هزار سوار بر اسبهای آهنین ساختند و درون آنها را پر از نفت کردند و بعد از یک ماه سپاهی آهنین آماده شد.
جنگ آغاز شد و وقتی فیلها به لشکر آهنین رسیدند، آدمکها را آتش زدند و خرطوم فیلها سوخت و فرار کردند. سپاه فور در برابر سپاه اسکندر قرار گرفت و بهشدت مبارزه میکردند. پس اسکندر به جلوی سپاه آمد و سراغ فور را گرفت و گفت که با او صحبتی دارم پس فور آمد و اسکندر به او گفت چرا لشکریان را تباه کنیم؟ ما هردو جنگجو هستیم، خودمان دو نفر باهم میجنگیم و هرکه برد کشور از آن اوست. فور پذیرفت.
فور هیکلی ستبر و غولآسا داشت و اسکندر بلند و قلمی بود. اسکندر چندان امیدی به پیروزی نداشت ولی خروشی از پشت سپاه فور شنیده شد و فور به آنسو نگریست و اسکندر هم از موقعیت استفاده کرد و تیغی بر او زد و سر و گردنش را برید. سپس به هندیها گفت: حال که سردارتان کشته شد دیگر چرا خود را به کشتن دهید؟ ازاینپس سردارتان من هستم. هندیها هم پذیرفتند. اسکندر گفت: من با شما دشمنی ندارم و گنج فور را به شما میبخشم.او دو ماه آنجا ماند و تاجوتخت را به پهلوانی به نام سورک سپرد و نصایحی نیز به او نمود و بهسوی کعبه به راه افتاد و پس از جنگهای فراوان به بیت الحرام رسید. وقتی خبر به نصر قتیب رسید با سواران دلاورش بهسوی او شتافت. نامداری بهسوی اسکندر آمد و گفت: این فرد که بهسوی تو میآید نبیره اسماعیل پیامبر است. وقتی نصر نزد او آمد، اسکندر به پیشوازش رفت و با او بامحبت رفتار کرد. اسکندر گفت: مهتر اینجا کیست؟ نصر پاسخ داد: مهتر اینجا خزاعه است.وقتی اسماعیل مرد جهانگیر قحطانی از دشت به اینجا آمد و با لشکریان فراوان یمن را گرفت و بسیاری بیگناه از قبیله ما کشته شدند و پس از او خزاعه روی کار آمد و از حرم تا یمن در دست اوست. اسکندر هرکس را از قبیله خزاعه دید کشت و اسماعیلیان را مهتر آنجا کرد و سپس لشکر را ازآنجا به جده کشید و دستور داد تا کشتی بسازند و ازآنجا بهسوی مصر رو نهاد. ملک قیطون که در مصر بود به پیشوازش آمد و اسکندر یک سال آنجا ماند. در اندلس زنی پادشاه بود که لشکریان فراوانی داشت و بسیار خردمند بود و قیدافه نام داشت پس نقاشی را به سوی اسکندر فرستاد و گفت: او را بهدقت بنگر و تصویرش را بکش و برای من بیاور. نقاش به مصر رفت و صورت اسکندر را کشید و برای قیدافه برد. وقتی ملکه صورت او را دید ناراحت شد و گفت: هرکس به جنگ او برود زندگیش تباه میشود.
اسکندر از قیطون درباره قیدافه پرسید و او پاسخ داد: او بسیار عاقل است و سپاهیان بسیار با گنجینهای تمامنشدنی دارد. اسکندر نامهای به قیدافه نوشت و ابتدا به آفرین خدا پرداخت و سپس گفت: ما با تو نمیجنگیم به این شرط که خراج ما را بفرستی. امیدوارم که از عاقبت کار دارا و فور عبرت گرفته باشی و قصد جنگ نکنی. وقتی نامه اسکندر به قیدافه رسید، او در جواب گفت: میدانی که لشکر و سپاه و گنجینه من فراوان است پس بهتر است گزافهگویی نکنی و مرا از سرنوشت دارا و فور نترسانی. وقتی اسکندر پاسخ نامه را دریافت کرد سپاهی آراست و بهسوی اندلس روان شد و یک ماه درراه بود تا به شهرستانی رسید که پادشاه آن فریان نام داشت.اسکندر حصار او را گرفت و شهر را تسخیر کرد اما به سپاهیان گفت که خون نریزند. قیدروش پسر قیدافه داماد فریان بود. وقتی فریان کشته شد مردی به نام شهرگیر، قیدروش و همسرش را اسیر کرد تا نزد اسکندر ببرد. اسکندر فورا با وزیرش بیطقون صحبت کرد و قرارهایی گذاشت و آن دو جایشان را باهم عوض کردند سپس قیدروش و همسرش را آوردند و بیطقون که بهجای اسکندر نشسته بود دستور داد تا سر آن دو را ببرند.در این زمان اسکندر که خود را وزیر جا زده بود جلو رفت و شفاعت کرد و بیطقون هم پذیرفت و به قیدروش گفت که فقط به خاطر او جانت را بخشیدم، حالا او را با شما نزد مادرت میفرستم. به او بگو اگر باج بفرستد جنگی نخواهد شد. قیدروش پذیرفت و اسکندر به همراه او و همسرش به راه افتاد. قیدروش نزد مادر رفت و ماجرا را تعریف کرد و گفت: او جان مرا نجات داد پس هر کاری از دستت برمیآید، انجام بده. قیدافه پیک اسکندر را فراخواند و وقتی او را دید، شناخت و اسکندر هم از زیبایی او متعجب شد. قیدافه دستور داد تا سفره انداختند و پس از صرف غذا به اسکندر گفت: حالا بگو چه پیامی آوردهای؟ اسکندر گفت: شاه گفته است که از فرمان ما سر مپیچ که در غیراین¬صورت با لشکر آنجا میآییم و کشورت را نابود میکنیم اما اگر باج بدهی با تو کاری نداریم. قیدافه آشفته شد اما سکوت کرد و بعد گفت: حالا برو استراحت کن تا فردا پاسخت را بدهم.روز بعد اسکندر را به قصر قیدافه بردند. قصری از عقیق و زبرجد و گوهر که زمینش از صندل و عود با عمودهایی از فیروزه بود. اسکندر متعجب شد و گفت: این خانه واقعاً عجیب است. قیدافه شاد شد و به اسکندر گفت: ای پسر فیلفوس چطور شد که شجاعانه به سرای من آمدی؟ اسکندر رنگ از رویش پرید و گفت: من بیطقون هستم.
قیدافه حریری را که چهره او بر آن کشیده شده بود را به او نشان داد و گفت: تو اسکندر هستی. اسکندر گفت: ایکاش خنجرم همراهم بود. قیدافه پاسخ داد: اگر هم بود کاری در برابر من نمیتوانستی بکنی.اگر فور یا دارا به دستت کشته شدند به خاطر فر و اقتدار تو نبود بلکه به خاطر این بود که زمانشان سررسیده بود و تو هنوز زمان داشتی. تو ادعای دانش داشتی اما در سخنانت جز خشم و کینه چیزی نمیبینم. تو خود را چون پیکی نزد من جلوه میدهی اما روش من خون ریختن نیست و بدان کسی که شاه را بکشد عاقبت سختی دارد. تا زمانی که تو اینجا هستی در برابر دیگران تو را بیطقون صدا میکنم تا رازت آشکار نشود به این شرط که به فرزندان و شهر و خویشان من کاری نداشته باشی. اسکندر پذیرفت. قیدافه گفت:من پسری دارم به نام طینوش که داماد فور است و اگر بداند که اسکندر هستی تو را زنده نمیگذارد پس مراقب باش. شب که همه در نزد ملکه بودند، اسکندر گفت:ماندن من طولانی شد و اگر دیر کنم اسکندر لشکرکشی میکند. وقتی طینوش سخنان او را شنید عصبانی شد و گفت: مگر نمیدانی که در برابر شاه هستی؟ اگر اینجا نبودیم سر از تنت جدا میکردم. مادرش بانگ زد و گفت: این سخنان اسکندر است و او از طرف خود حرفی نمیزند. در ضمن او برادرت را نجات داده است نباید با او رفتار بدی داشته باشی. پس پسرش را از مجلس بیرون کرد.سپس به اسکندر گفت: او ممکن است دسیسهای بچیند. باید با او راه بیایی. اسکندر گفت: بهتر است او را به داخل بخوانی. طینوش داخل شد و اسکندر به او گفت:من فرستاده شاه هستم چرا به من خشم میگیری؟ من هم از دست او آزردهام. اگر من او را بدون سپاه نزدت بیاورم به من چه میدهی؟ طینوش گفت: از گنج و بدره و اسب و غلام هرچه بخواهی، میدهم و تو را وزیر خود میکنم. اسکندر گفت: پس چنین میکنم. طینوش گفت چگونه این کار را میکنی؟ اسکندر پاسخ داد: وقتی برمیگردم تو باید با هزار سوار با من به بیشهای در این نزدیکی بیایی و کمین کنی، من نزد اسکندر میروم و میگویم که تو با مال و خواسته فراوان آمدهای اما میترسی به میان سپاه بیایی و از شاه میخواهم که به نزدت بیاید. او حرف مرا قبول میکند و وقتی او آمد، تو و سپاهت او را بکشید.قیدافه از سخنان اسکندر خندید. روز بعد اسکندر به نزد قیدافه رفت و با او پیمان بست که به خاک اندلس لشکر نفرستد و با او و فرزندانش کاری نداشته باشد. سپس قیدافه همه بزرگان را جمع کرد و گفت: بهتر است به جنگ با اسکندر نیندیشیم و با پند و اندرز سعی کنیم تا از هجوم او جلوگیری نماییم. اگر بازهم قصد تجاوز داشت آنگاه با او میجنگیم.همه پذیرفتند پس قیدافه در گنجهایش را گشود و تاج پدرش را بهعلاوه تختی پر از جواهرات از یاقوت و زمرد گرفته تا دیگر جواهرات و چهل شتر جامه و پانصد پاره عاج فیل و چهارصد پوست پلنگ بربری و هزار پوست گوزن ملمع و صد سگ شکاری و دویست گاومیش و چهارصد تخته دیبا و خز و اسبهای اصیل و هزار و دویست کلاهخود و مغفر همه و همه را به اسکندر داد. صبح روز بعد اسکندر بهسوی لشکرگاه خود رفت و طینوش هم به دنبالش رفت و در بیشه منتظر ماند وقتی اسکندر به لشکرگاهش رسید همه شاد شدند سپس او با هزار رومی بهسوی بیشه رفت و بانگ زد: آیا قصد جنگ داری؟ طینوش ترسید و از کار خود پشیمان شد و گفت: ای اسکندر تو با مادرم پیمان بستی پس همانطور که با قیدروش رفتار کردی با من هم رفتار کن. اسکندر گفت: از من هراسی نداشته باش که من پیمانم با قیدافه را نمیشکنم.پس طینوش پیاده شد و کرنش کرد.اسکندر دستش را گرفت و گفت: من از تو کینهای ندارم. سپس سفره انداختند و آسودند و بعد اسکندر ازآنجا لشکر کشید و به شهر برهمن رفت. وقتی برهمن از آمدن اسکندر آگاه شد نامهای نوشت و پس از آفرین خدا گفت: ای شاه تو جهان را زیر سلطه داری چرا به این خاک کوچک بیبها چشم دوختهای؟ اینجا پولی یافت نمیشود.
نزد ما فقط شکیبایی و دانش است و اگر بخواهی زیاد اینجا بمانی تخم گیاهان را با خود بیاوری چون اینجا غذای زیادی نیست. پیک به نزد اسکندر آمد و درحالیکه از شاخههای درخت برای خود شلواری درست کرده بود نامه را به او داد. وقتی اسکندر فرستاده و نامه را دید تصمیم گرفت با آنها بدرفتاری نکند پس سپاه را بیرون شهر گذاشت و خود با نامداران رومی بهسوی آنها روانه شد. وقتی آنها نیز به پیشوازش رفتند، اسکندر دید که حتی لباس هم نداشتند و از گیاهان پوشش درست کرده بودند و غذایشان هم میوه و گیاه بود. از حالشان پرسید.دانای برهمنان گفت: وقتی کسی از مادر برهنه زاده شد نباید به لباسش بنازد زمین بستر ما و آسمان پوشش ماست. کسی که جویای جهان است بالاخره روزی میرود و همهچیز را باقی میگذارد. بیدار آنکسی است که به اندکی از جهان قناعت کند. اسکندر پرسید: چه چیز بر جان ما مستولی است؟ گفتند: آز و نیاز دو دیوند که باهم میسازند و بر ما چیره میشوند. اسکندر از سخنان آنها بیمناک و گریان شد سپس پرسید شما هرچه لازم دارید از من بخواهید. یکی گفت:شهریار در مرگ و پیری را بر ما ببند. اسکندر گفت: چارهای در برابر مرگ نیست.برهمن گفت: حال که چاره نیست تو چرا به فکر کشورگشایی هستی؟ تو رنج میبری و هرچه بماند از آن دیگری است! اسکندر مال فراوانی به آنها بخشید و زیاد آنجا نماند و به خاور رفت بهجایی که مردان مانند زنان رویشان را میپوشاندند و زبانشان نه تازی و نه پهلوی و نه چینی و نه ترکی و نه پیغوی بود و غذایشان هم ماهی بود. در هماندم کوهی تروتازه و زرد از آب بیرون آمد. اسکندر به دنبال کشتی میگشت اما فیلسوفان به شاه گفتند عجله نکن. سی تن از روم و پارس سوار بر کشتی بهطرف کوه زرد رفتند ناگهان آن کوه که در اصل ماهی بود دهان باز کرد و آنها را بلعید.
اسکندر لشکر را حرکت داد و به آبگیری رسید. اطرافش نیهایی مانند چوب چنار سخت بود و خانهها را از آن ساخته بودند. ازآنجا بهجایی رسیدند که دریایی عمیق داشت و همهجا خرم و آبش مانند انگبین بود و خاکش بوی مشک میداد. پس وقتی لشکریان خوابیدند ماری پیچان از آب بیرون آمد و از سوی دیگر گرازها و شیرهای گاوپیکر پیدا شدند و بسیاری را کشتند. سپاهیان فرار کردند و در نیستان آتش روشن نمودند تا بالاخره بسیاری از آنها کشته شدند. اسکندر و لشکریانش به حبش رو نهادند. در آنجا مردمی سیاهپوست با چشمهایی درخشان دیدند که بسیار تناور و زورمند بودند و وقتی اسکندر را دیدند بهسوی آنها هجوم آوردند و بسیاری را کشتند. شاه به لشکریان گفت که با آلت کارزار بجنگند پس بسیاری از آنان را کشتند و دریای خون جاری شد سپس بر خاشاک آتش افروختند. شبانگاه صدای کرگدن به گوش رسید و اسکندر خفتان پوشید و دید که گلهای کرگدن هرکدام بهاندازه یک گاومیش به جلو میآیند و بسیاری از لشکریان را تباه کردند پس با تیر به کشتن آنها پرداختند و سپس لشکر به راه افتاد تا بهجایی رسیدند که پر از نرم پایان بود. وقتی سپاه نرم پایان را دیدند بهسوی آنها حمله بردند و بسیاری را با تیغ کشتند. سپس لشکر را به حرکت درآورد تا به شهری رسید. مردم به استقبالش رفتند و همهچیز از خوردنی و پوشیدنی برایش آوردند. مدتی اسکندر در دشت در کنار شهر خیمه زد و به آسودگی ماندند پس اسکندر منتظر روزی فرخ بود تا سپاه را به حرکت درآورد پس اسکندر کوهی دید که سر به فلک کشیده بود. راه را از مردم پرسید. آنها گفتند که آنجا اژدهایی است که دود زهرآگین آن به آسمان میرود و لشکر تو را تباه میکند. ما نیز نمیتوانیم از عهده آن برآییم هر شب پنج گاو میخریم و برایش به کوه میبریم تا اینجا نیاید. اسکندر دستور داد تا آن شب برای اژدها غذا نبرند. سپس عدهای از لشکر برگزید وقتی اژدها به آنجا آمد اسکندر دستور تیرباران داد پس اژدها دمی زد و عدهای را سوزاند. اسکندر دستور داد تا همهجا آتش افروختند، جانور ترسید و به کوه رفت. روز بعد دستور داد پنج گاو آوردند و آنها را با زهر و نفت آمیختند و بهسوی اژدها انداختند. وقتی اژدها گاوها را فروبرد و زهر به تمام تنش رسوخ کرد. رودههایش سوراخ شد و لشکریان شروع به تیرباران او کردند و او مرد. اسکندر لشکر را به کوهی دیگر برد که بلندتر بود. بر تیغ کوه تختی زرین و اطرافش پر از سیم و زر بود. اسکندر آن را مینگریست که ناگاه بانگی شنید که میگفت: ای شهریار بسیار در جهان بودی و بسیاری از دشمنانت را تباه کردی و حالا زمان رفتن شد. اسکندر بادلی غمگین از کوه بازگشت و با لشکریان به شهری به نام هروم رسید که آن شهر از آن زنان بود. آنها در طرف راستشان مانند زنان پستان داشتند و در چپ مانند مردان جوشن به تن داشتند. پس اسکندر نامهای به مهتر شهر هروم نوشت و توصیه کرد که با او راه بیایند و گفت: من تنها قصد دیدن شهر شمارا دارم و بس و با شما جنگی ندارم.
بهتر است که به پیشواز من بیایید. نامه را به فیلسوفی داد تا به شهر ببرد وقتی فرستاده به شهر رسید هیچ مردی را ندید و همه برای دیدن او آمده بودند. مهتر شهر نامه را خواند و گفت: اگر لشکر را به شهر بیاوری ما نیز لشکریانی داریم و آنقدر تعدادمان زیاد است که اینجا برایمان تنگ است و همه نیز دوشیزه هستیم. هر زنی از ما شوهر کند باید ازاینجا برود و اگر دختر زایید و دختر مثل ما مردانه بود به نزد ما میآید و اگر پسر به دنیا آورد نباید نزد ما بیاید. هر شب ده هزار نفر بر لب رود نگهبانی میدهند و هرکس مردی را از اسب به زیر آورد تاج زرین بر سرش میگذاریم و ما سی هزار زن با تاج زرین داریم. تو مردی با آوازه بلند هستی پس خود را بدنام نکن تا بگویند که با زنان جنگیدی، این برایت ننگ است. اگر قصد گردش در شهر را داری اشکالی ندارد اما اگر دروغ بگویید ما نیز جنگجویان ماهری هستیم.سپس زنی را با تاج زرین مأمور فرستادن نامه کرد. آن زن با ده سوار زن دیگر بهسوی اسکندر حرکت کرد و نامه را به او داد.
پس اسکندر ابتدا به شهری دیگر رفت. در چهارمنزلی آن شهر بادی برخاست و برف بارید وقتی دومنزل دیگر جلو رفت دود و ابر سیاهی بلند شد و بدینسان بودند تا به شهری رسیدند که مردمی تیره داشت با دیدههایی خونین و از دهانشان آتش بیرون میآمد. پس پیلهایی بهعنوان پیشکش برایش بردند و گفتند: برف و باد گرم از ما بود چون تاکنون کسی بر ما نگذشته بود.شاه یک ماه در آنجا بود و دوباره بهسوی شهر زنان رفت پس دو هزار زن به پیشوازش آمدند و او را به شهر بردند و تاجها و جامه و گوهر به او پیشکش کردند. روز بعد شاه پس از دیدن کامل شهر لشکر را به سمت مغرب برد. به شهری با مردمانی بلندقامت با موهای زرد و روی سرخ رسید. اسکندر پرسید: آیا چیز شگفتانگیزی اینجا هست؟ پیرمردی گفت: آنسوی شهر آبگیری است که وقتی خورشید به آنجا رسد ناپدید میشود و آخر چشمه تاریک است. مرد خردمندی گفته که در آنجا چشمهای است که آن را آب حیوان میخوانند و هرکس از آن بخورد، نمیمیرد و از بهشت به آن چشمه راه است و اگر تن به آن بشویی گناهانت پاک میشود. اسکندر گفت: در آنجای تاریک چهارپا چطور عبور میکند؟ او گفت: باید از کره استفاده کرد. پس سپاه را ازآنجا حرکت داد و بهسوی شهری رفت که سر راه چشمه بود. شب آنجا ماند تا خورشید کاملاً بالا بیاید و دید که چشمه فرورفت پس بهسوی لشکر بازگشت و تا شب در فکر بود سپس تمام افراد صبور و شکیبا را از لشکر جدا کرد و غذا برای چهل روز برداشت و سپاه را نیز در همان شهر گذاشت و به همراه راهنمایی به راه افتاد. نام آن راهنما خضر بود که اسکندر بهفرمان او بود و به او گفت: دو مهر با من است که اگر آب باشد مانند آفتاب میدرخشد یکی را به تو میدهم که جلو بروی و راه را بیابی و مهره دیگر نزد من است که با سپاه میآیم. وقتی لشکر بهسوی آب حیوان میرفت خروش الله و اکبر برخاست. دو روز و دو شب میگذشتند و غذایی نخوردند. خضر آب حیوان را یافت و سرو تنش را شست و خورد و برگشت و ستایش حق را بهجا آورد. اسکندر بهسوی روشنایی رسید و کوهی رخشان دید که بر سر آن چهار عمود بود که سرش تا ابر از عود بود و بر روی هر عمودی آشیانهای بود که مرغی بزرگ و سبز روی آن نشسته بود. مرغ به رومی شاه را صدا کرد و گفت: تو در این جهان فانی به دنبال چه میگردی؟ اگر در جهان نامور هم شوی بالاخره مستمند بازمیگردی. آیا درراه هیچ زنی را دیدی که خشتی زرین برای خودساخته باشد؟ اسکندر پاسخ مثبت داد. پرنده پایینتر آمد و پرسید: آیا بانگ رود و سرو و آوای مستی شنیدهای؟ پاسخ داد: هرکس در جهان شادی نکند مردم او را شاد نمیخوانند. پرنده بر خاک نشست و گفت: دانایی و راستی زیاد است یا کمی و کاستی؟ اسکندر گفت: دانشپژوه همیشه در گروه خود را نشان میدهد. پرنده از خاک بهسوی عمود آمد و چنگالهایش را با منقارش پاک کرد و پرسید: خداپرست چرا بر کوه مینشیند؟ اسکندر گفت: مرد وقتی پاک رای شد جز در کوه خدا را نمییابد. پرنده به کنامش برگشت و گفت: بدون سپاه و پیاده میتوانی بر سر کوه بروی. اسکندر بهسوی کوه رفت و اسرافیل را دید که سوری در دست دارد و لب را پرباد کرده و دیدگانش پر از اشک است و منتظر فرمان خداست. وقتی اسکندر را دید، گفت: ای بنده آز اینقدر به خاطر تاجوتخت مکوش و به فکر آخرتت باش. اسکندر گفت: قسمت من از روزگار این بوده است. پس درراه تاریک قدم برداشت و بهطرف سپاهش رفت و وقتی به آنها رسید خروشی از کوه برخاست که هرکس سنگی بردارد از سنگینی آن پشیمان میشود و اگر هم برندارد باز پشیمان میشود.وقتی سپاه صدا را شنیدند به فکر فرورفتند بعضی برداشتند و بعضی برنداشتند.
وقتی به هوای روشن رسیدند در دست یکی پر از یاقوت بود و دیگری پر از گوهر ناسوده و پشیمان بود که چرا کم برداشته است و پشیمانتر از همه آنکس بود که چیزی برنداشته بود. دو هفته آنجا ماندند و سپس لشکر حرکت کرد و بهسوی باختر روان شد. درراه شهرستانی دید که گویا باد و خاک ازآنجا نگذشته بود. بزرگان شهر به استقبال او آمدند پس اسکندر از شگفتیهای آنجا پرسید؟ آنها گفتند: ما از دست یاجوج و ماجوج خواب نداریم. وقتی به شهر ما میآیند. ما همه غمگین و در رنج هستیم. روی آنان مانند هیون و زبانهایی سیاه و چشمهایی خونین و رویی سیاه و دندانهایی مانند گراز و تنی پر از موی نیلی و بر و سینه و گوشهایشان مانند فیل است. وقتی میخوابند یک گوش و بسترشان و گوش دیگر چادرشان است. هر ماده هزار بچه میزاید. وقتی جمع میشوند مانند چهارپایان هستند اگر سرما باشد زود لاغر میشوند و آواز کبوتر پیدا میکنند اما در بهار مانند گرگ میغرند. آیا شاه میتواند چارهای کند؟ اسکندر فکر کرد و گفت:من گنج و هزینه را میدهم و شما تلاش و کارکنید، همه پذیرفتند. پس شاه دستور داد که آهنگران با مس و روی و پتک به آنجا بیایند و گچ و سنگ و هیزم هم بیاورند. سپس از دو پهلوی کوه دو دیوار ساختند و در آن زغال و آهن و مس و گوگرد آمیختند و با نفت به آتش کشیدند. صد هزار آهنگر دم میزدند بعد از زمانی که همه تلاش کردند سدی محکم ساخته شد که طول آن پانصد ارش و پهنای آن صد ارش بود. همه او را ستودند و پیشکشهایی برایش بردند اما او نپذیرفت و بعد از مدتی سپاه به راه افتاد، یک ماه درراه بودند تا به کوهی رسیدند که خانهای از لاجورد که بر سرش یاقوت زرد بود را دیدند. همه جای خانه از قندیلهای بلور و در میانش چشمه آب شوری بود که گوهر سرخی در آن روشنی میداد. دو تخت زرین کنار چشمه و یک شوربخت بر آن خوابیده بود. گویا مرده بود. تنش مثل آدم و سرش مثل گراز بود و زیرش کافور و رویش دیبا قرار داشت.هرکس میخواست چیزی بردارد خانه میلرزید. ناگاه خروش از چشمه آمد که: ای بنده آز عمرت به سررسید و پادشاهیت تمام شد. اسکندر ترسید و برگشت و لشکر را حرکت داد و به بیابان رفت تا به شهری آباد رسید با مردمی شاد که به پیشوازش آمدند و همه گوشبهفرمانش بودند. اسکندر شاد شد و پرسید: آیا چیز شگفتانگیزی اینجا هست؟ گفتند: درختی است از دو ریشه که باهم جفت شدهاند و نروماده هستند با شاخ و برگ فراوان که سخن میگویند. هنگام شبهنگام شب درخت ماده و روزها درخت نر سخن میگوید. اسکندر و همراهانش با راهنمایشان بهسوی درخت رفتند. وقتی خورشید سر زد، اسکندر خروشی از درخت نر شنید و از راهنما پرسید: چه میگوید؟ راهنما پاسخ داد: میگوید اسکندر بیش از این چه میخواهد؟ چهارده سال از پادشاهیش گذشت و دیگر باید برود. اسکندر غمگین شد و دیگر سخن نگفت. شبانگاه درخت ماده سخنگوی شد و اسکندر پرسید: چه میگوید؟ راهنما گفت: میگوید تو از آز و فزونی در رنج هستی چرا روحت را ناراحت میکنی؟ تو حرص جهانگردی و آدمکشی داری و مدت زیادی در جهان نخواهی بود. اسکندر پرسید: آیا در روم میمیرم؟ درخت پاسخ منفی داد. اسکندر زیر درخت نشست. وقتی به لشکر بازگشت بزرگان با هدایای فراوان نزد شاه آمدند. ازجمله جوشنی تابان چون نیل و دو دندان ماهی بزرگ به همراه زره و دیبا و زر.
اردشیر پند او را پذیرفت. اردشیر دو ماه آنجا ماند و سپس از ری به پارس آمد و قصری ساخت پر از باغ و کاخ و چشمه و دشت که اکنون خره اردشیر نامیده میشود.سپس آتشکدهای ساخت و آن شهر را شهر گور نامید. در اطراف شهر، روستاها ساخت و کوهی را که در جلو دریا بود برید و جویبارهایی از آن بهسوی شهر روان کرد. سپس اردشیر سپاهی بیشمار با خود همراه کرد و به جنگ کرد رفت اما اکثر کشور به کرد پیوستند و بالاخره اردشیر شکست خورد. بهجز شاه با تعداد کمی از سپاه کسی باقی نمانده بود. شب در طرف کوه آتشی دید پس بهسوی آن رفت و عدهای شبان را آنجا دید و از آنها آب خواست و آنها همراه آب ماست هم به آنها دادند، اردشیر آسود. نیمهشب شبان به نزدش آمد و حالش را جویا شد. اردشیر گفت: اینطرفها جایی آباد و آرام سراغ داری؟ شبان گفت: در چهار فرسنگی جایی هست اما بدون راهنما نمیتوانی بروی.اردشیر باراهنما به راه افتاد و پیکی به خره اردشیر فرستاد و سپاهش را از وضع خود باخبر کرد و آنها هم به راه افتادند و به نزد او رفتند. سپس جاسوسانی بهسوی کردان فرستاد تا برایش خبرآورند. آنها گفتند: سپاهیان او همه برای نامجویی آمدهاند و به فکر او نیستند و میانگارند که تو در اصطخر زمینگیر شدهای. اردشیر با سه هزار شمشیرزن و هزار کماندار بهسوی کردان رفت و شبیخون زد و آنها را شکست داد. ولی هنوز در فکر بود زیرا شنیده بود که در شهر کجاران در دریای پارس دختران زیادی بودند که برای به دست آوردن نان خود از پنبه ریسمان درست میکنند و میفروشند. در این شهر مردی بود به نام هفتواد که هفت پسر و یک دختر داشت. روزی دختران در پیش کوه جمع شده بودند و مشغول کار بودند که سیبی از درخت در جلوی دختر هفتواد افتاد و او شروع به خوردن سیب کرد که در وسط سیب چشمش به کرمی افتاد آن را برداشت و بر روی دوکدان گذاشت. دوکدان گفت: من امروز به اختر کرم سیب محصول رشته شما را زیاد میکنم. دختر به خانه آمد و کارش را به مادر نشان داد و مادرش شاد شد. بدینسان کرم هرروز باعث بیشتر شدن محصول میشد و دختر هم هرروز سیبی به او میداد. روزی پدر و مادر دختر گفتند: تو چگونه اینطور کار میکنی؟ دختر ماجرا را تعریف کرد و هفتواد متوجه کرم شد. ازآنپس خیلی به کرم رسیدند بطوریکه او بسیار بزرگ و رنگش سیاه شد پس صندوقی برایش ساختند و به خاطر کرم هفتواد و پسرانش ثروتمند شدند. امیری در آن شهر به هفتواد تهمت زد که از بد نژادان پول میستاند پس هفتواد و پسرانش با همراهی مردم شهر بر سرش ریختند و او را کشتند. هفتواد دژی در کوه ساخت و دری آهنین برایش گذاشت. وقتی صندوق برای کرم تنگ شد در کوه حوضی برایش درست کردند و هرروز برایش مقداری غذا میبردند. چندین سال گذشت و آن کرم بهاندازه فیلی شد. پس از مدتی هفتواد نام آنجا را کرمان نهاد.
کمکم هفتواد به کمک کرم از دریای چین تا کرمان را تسخیر کرد و سپاه گسترید و هر پادشاهی که میخواست با او بجنگد سپاهیان به کرم پناه میبردند و آن پادشاه شکست میخورد.وقتی اردشیر داستان هفتواد را شنید، سپاهی بهسوی او روانه کرد اما هفتواد که در کوه کمین کرده بود بادلی راحت او را شکست داد. اردشیر دوباره لشکری جمع کرد و بهسوی هفتواد رفت. از طرفی پسر بزرگ هفتواد شاهوی از دور خبر رزم او را شنید و با کشتی به اینسوی آب آمد تا به پدرش کمک کند. هفتواد او را در راست سپاهش قرارداد. در این جنگ دوباره اردشیر شکست خورد و عقب نشست اما چون هفتواد راه را بسته بود غذایی هم نمیتوانست تأمین کند. از آنسو در جهرم مردی از نژاد شاهان به نام مهرک نوش زاد وقتی از شکست اردشیر و محاصره شدنش آگاه شد با سپاهی فراوان به قصر شاه رفت و گنجهایش را غارت کرد. اردشیر به مشورت با بزرگان پرداخت و بالاخره تصمیم به بازگشت گرفت. درراه به خانهای رسید که دو جوان در آن بودند. جوانان حال آنها را جویا شدند و اردشیر ماجرای کرم را بازگفت. جوانان از او پذیرایی کردند و گفتند: ای سرفراز غم و شادی همیشگی نیست همانطور که ضحاک و افراسیاب و اسکندر همه آمدند و رفتند، روزی همزمان بر هفتواد به سر میآید. اردشیر از سخنان آنها خوشش آمد و گفت: من اردشیر پسر ساسان هستم. آنها به او کرنش کردند و گفتند: کرم و گنج و سپاه هفتواد در کوه جای دارند و در جلوی آنها شهر و پشتشان دریاست و آن کرم مانند دیوی جنگجوست. جوانان نیز با شاه همراه شدند تا به خره اردشیر رسیدند پس شاه به نزد مهرک رفت اما او که توانایی جنگ با اردشیر را نداشت به جهرم فرار کرد و اردشیر هم به دنبال او رفت و بالاخره او را اسیر کرد و گردنش را زد و او را در آتش سوزاند و تمام پسرانش را کشت و فقط دخترش توانست فرار کند که هرچه گشتند او را نیافتند. سپس اردشیر با لشکریانش دوباره بهسوی کرم رو نهاد. اردشیر به یکی از سالاران به نام شهرگیرگفت: مراقب باش و طلایه به جلو بفرست و دیدهبان قرار بده، من سپاه را به تو میسپارم و خود به آنجا میروم اگر در روز دود یا شب آتش دیدید بدانید که کار کرم تمام است. پس هفت تن از سران لشکر را جدا کرد و با گوهر و گنج و دیبا و دینار به همراه دو صندوق سرب و قلع و به همراه ده خر با بار زر و سیم بهسوی دژ رفت و آن دو مرد جوان عاقل را نیز با خود برد. کسی از بالای دژ پرسید: کیستی و چه در صندوق داری؟ اردشیر گفت: من بازرگانی هستم و پیرایه و جامه و سیم و زر و دینار و دیبا و خز و گوهر دارم و از خراسان آمدهام. چون از بخت کرم کار ما درست شد مال بسیاری برای او آوردم. در دژ را باز کردند و آنها وارد شدند و اردشیر به تمام کسانی که آنجا بودند مال و اموال فراوانی داد و سپس با می آنها را مست کرد و بعد قلع و سرب را آب کرد و برای کرم برد. کرم به خیال اینکه غذای هرروز است دهان باز کرد و اردشیر آن مایع مذاب را دردهانش ریخت و او با صدای شدیدی که همهجا را لرزاند جان داد. سپس اردشیر به جنگ با افراد مستی که آنجا بودند، پرداخت و بعد دود درست کرد و به شهرگیر خبر داد که کرم را کشته است. وقتی خبر به هفتواد رسید ناراحت و غمگین بهسوی دژ آمد اما از دو سو محاصره شد، از یکسو اردشیر و از سوی دیگر شهرگیر. پس از جنگی کوتاه هفتواد اسیر شد. اردشیر دستور داد که در کنار دریا دو دار بلند زدند و هفتواد و شاهوی را دار زدند و سپس تیربارانشان کردند و بعد از تاراج دژ آتشکدهای آنجا ساختند و شاه کشور را به دو جوان همراهش سپرد و خود بهسوی پارس روان شد و به شهر گور رفت. پس از مدتی چندین سپاه به همراه مردی شایسته به کرمان فرستاد و خود نیز به تیسفون رفت تا به تخت بنشیند.