شاهنامه خوانی: داستان سیزدهم: پادشاهی نوذر (بخش دوم)

قارن نگران شبستان و زنان و فرزندان شد ولی شاه گفت که طوس و گستهم را فرستاده است اما سواران ایرانی با نگرانی نزد قارن رفتند و گفتند: ما باید به پارس برویم زیرا آن‌ها زنان و کودکان ما را اسیر می‌کنند پس شیدوس و کشواد و قارن مشورت کردند و سپاهی آماده کردند و ناامید به دژ سپید رسیدند و در آنجا بارمان و سپاهیانش را دیدن قارن که از مرگ برادر خشمگین بود بر آن‌ها تاخت و او را کشت و سپاهیانش را پراکنده کرد و خود با سپاهش به‌سوی پارس رفت. وقتی نوذر شنید که قارن رفته است از پس او به راه افتاد تا شاید جان به‌سلامت ببرد اما افراسیاب فهمید و او را گرفتار کرد و به دنبال قارن می‌گشت که فهمید او رفته و بارمان را هم کشته است.

افراسیاب آشفته شد و به ویسه گفت: در مرگ پسرت پایدار باش و به‌جای پسرت با سپاهیان به دنبالش بروید. ویسه به راه افتاد و درراه پسر غرق در خونش را دید و غمگین شد.

وقتی قارن از پارس به هامون رسید دید که از دست راست تورانیان می‌تازند فهمید که بر سر شاه چه بلایی آمده است.

ویسه به او گفت: ما تاج‌وتخت ایران را به چنگ آوردیم از قنوج تا مرز کابل و ازآنجا تا بست و زابل همه در چنگ ماست و تو جایی نداری بروی.

قارن گفت: اگر شاه نوذر اسیر شماست همیشه این‌گونه نخواهد بود و این بلایی است که سر شما هم خواهد آمد.

جنگی درگرفت و بسیاری از جنگاوران کشته شدند و ویسه مستأصل شده بود تا اینکه در جنگ تن‌به‌تن با قارن شکست خورد و فرار کرد و گریان از درد پسر خود را به افراسیاب رسانید. از آن‌سو سپاهیانی برای تسخیر زابل و سیستان به سرکردگی شماساس و خزروان به هیرمند رسیدند. زال که به خاطر مرگ پدر به مازندران رفته بود در زابل حضور نداشت.

مهراب که از آمدن لشکر افراسیاب باخبر شد کسی را نزد شماساس فرستاد که ما از نژاد ضحاک هستیم و از این پادشاهی خوش‌دل نیستیم و روی دیدن زال را نداریم و با این حیله از حمله آنان جلوگیری کرد و فوراً پیکی به‌جانب زال فرستاد و ماجرا را بازگفت و خواست تا او سریع خود را به زابل برساند.

زال با لشکری جنگجو به زابل آمد و شبانه تیرهایی در جمع سپاهیان انداخت. صبحگاه وقتی تیرها را دیدند فهمیدند این تیر زال است.

پس جنگ درگرفت و خزروان و زال درگیر شدند و زال با گرز بر سرش کوبید طوری که جهان پیش چشمش سیاه شد و شماساس را به کمک طلبید ولی او نبود. از گلباد کمک خواست اما او هم از ترس فرار کرد اما زال تیری به‌سوی او زد و او نقش زمین شد و مجروح گردید. وقتی شماساس سرافکندگی دو پهلوان سپاهش را دید هراسان شد و به‌سوی افراسیاب فرار کرد اما درراه با قارن روبرو شد و مجبور به جنگ با او شد و همه لشکریان را از دست داد و گریزان با چند مرد دیگر فرار کرد.

به افراسیاب خبر رسید که بسیاری از یلان لشکرش را ازدست‌داده است با خود گفت: چرا نوذر زنده باشد و یاران من به خواری کشته شوند پس کت‌بسته با شمشیر سر نوذر را زد و سپس به فکر کشتن بستگان شاه افتاد. اما اغریرث گفت: این سرهای بی‌گناه را از تن جدا مکن. آن‌ها را به من بسپار تا در غاری زندانی کنم. افراسیاب با کراهت قبول کرد.

افراسیاب به سمت ری و ایران آمد و بر تخت تکیه کرد.

وقتی خبر مرگ نوذر شاه به طوس و گستهم رسید مویه‌کنان به زابلستان رفتند و از زال کمک طلبیدند. زال به آن‌ها قول مساعدت داد و سپاهیان را به‌مرور آماده جنگ کرد. از آن‌سو ایرانیانی که در زندان اغریرث اسیر بودند از او خواستند که آن‌ها را آزاد کند و گفتند تو می‌دانی که زال و مهراب در زابل و کابل خود را مهیای جنگ می‌کنند.

برزین و قارن و خراد و کشواد همه سپاه را آماده می‌کنند تا به خونخواهی نوذر آیند اگر افراسیاب بفهمد از کینه آن‌ها مارا می‌کشد پس تو مارا آزاد کن. اغریرث گفت:اگر شمارا آزاد کنم برادرم از من خشمگین می‌شود صبر کنید تا زال به ساری بیاید و من شمارا به او سپارم. پس آن‌ها نامه به زال نوشته و شرح ماجرا را گفتند که اگر او تا ساری بیاید اغریرث آن‌ها را آزاد می‌کند و آمل را به آنان می‌سپارد و به ری می‌رود.

زال پس از خواندن نامه پرسید: چه کسی حاضر است به ساری برود و آن‌ها را بیاورد؟ کشواد پذیرفت و وقتی به ساری رسید اغریرث رفته بود و اسرا را جاگذاشته بود.

وقتی اغریرث به ری آمد افراسیاب خشمگین شد که آیا نگفتم آن‌ها را بکش؟ اغریرث گفت: باید از شرم آب شد. از خدا بترس و بد مکن. جهان ارزش این را ندارد که به خاطرش حتی موری را آزار دهی. افراسیاب از سخنان برادر برآشفت و او را با شمشیر به دونیم کرد. وقتی زال خبر مرگ اغریرث را شنید گفت: افراسیاب با این کار تاج‌وتختش را ویران کرد.

بدین‌سان زال همچنان در تدارک سپاه بود و بالاخره سپاه را به‌سوی پارس روانه کرد. وقتی افراسیاب شنید که زال با سپاهی مجهز می‌آید لشکر به‌سوی ری فرستاد و دو سپاه رودرروی یکدیگر قرار گرفتند.

شاهنامه خوانی: داستان چهاردهم: پادشاهی زوطهماسب

شبی زال به فکر افتاد که شاهی انتخاب کنند که علاوه بر اینکه از نژاد شاهان باشد دارای عقل ورای نیز باشد اگرچه طوس و گستهم فر و شکوه فراوانی داشتند ولی چون تدبیر درستی نداشتند به درد پادشاهی نمی‌خوردند. پس با موبدان مشورت کرد و آن‌ها را به کمک طلبید و آن‌ها نیز زوطهماسب را لایق دیدند پس قارن با موبد و مرزبان با سپاهی به نزدش رفتند و مژده دادند که تاج فریدون به تو رسید. او بر تخت نشست و چون کهنسال بود عقل و تدبیر فراوانی داشت. در این مدت دو لشکر همچنان رودرروی یکدیگر قرار داشتند. در آن زمان خشکسالی پدیدار شد طوری که سپاهیان ازهم‌گسیخته شده بودند. از سپاه توران فرستاده‌ای سوی زوطهماسب آمد که:بسیاری از نامداران دو طرف از بین رفته‌اند. بیایید کینه‌ها را کنار بگذاریم و دست از جنگ برداریم. شاه پذیرفت و از جیحون تا مرز تور تا چین و ختن را به آن‌ها سپرد پس زو به سمت پارس رفت و زال در زابل ماند و لشکر توران هم بازگشت. وقتی زو هشتادوشش‌ساله شد پس از پنج سال پادشاهی از دنیا رفت.

پادشاهی گرشاسپ

او نه سال پادشاهی کرد. خبر به ترکان رسید که زو مرد و گرشاسپ پادشاه شد. افراسیاب که با خواری بازگشته بود مورد غضب پشنگ قرارگرفته بود. پدر به او گفت: من تو را فرستادم که به جنگ دشمن بروی نه اینکه خون برادرت را بریزی.دیگر تا ابد با تو کاری ندارم.

پس از چند سالی گرشاسپ درگذشت و این خبر به افراسیاب رسید و او به فکر افتاد و سپاهی آماده کند و برای گرفتن تاج‌وتخت به ایران حمله کند.

به ایرانیان خبر رسید که افراسیاب می‌آید پس آن‌ها به زابل رفتند و از زال کمک طلبیدند. او گفت: من دیگر پیر شده‌ام و به درد جنگ نمی‌خورم. پس به رستم گفت: جنگی در پیش است می‌دانم که تو هنوز جوانی و می‌خواهی جوانی کنی اما چه باید کرد که دشمن درراه است. آیا حاضری بروی؟

رستم گفت: آیا کارهای من را در کوه سپند فراموش کردی؟ اگر من بخواهم از افراسیاب بترسم دیگر نام و نشانی از من در جهان نخواهد ماند. زال گفت: جنگ کوه سپند در برابر این آسان بود ولیکن من از کردار افراسیاب نسبت به تو می‌ترسم. الآن زمان بزم و جوانی توست چگونه به خود اجازه دهم ترا به جنگ افراسیاب بفرستم؟

چنین گفت رستم به دستان سام

که من نیستم مرد آرام و جام

زال گفت: حال که چنین تصمیمی داری گرز سام را که با آن پیلان را از پا درمی‌آورد به تو می‌دهم. رستم اسبی خواست که بتواند او و گرزش را حمل کند اما زال در فکر بود که کجا چنین اسبی بیابد.

• رخش

زال هرچه گله در زابلستان بود حاضر کرد و از رستم خواست تا انتخاب کند اما هیچ‌کدام تاب تحمل دست رستم را هم نداشت تا اینکه اسبانی از کابل آوردند و در آن میان مادیانی بود با سینه‌ای چون شیر و پاهایی کوتاه و گوش‌هایی چون خنجر آبدار و با یال فراوان. او کره‌ای زاده بود با چشمانی سیاه و سمی پولادین با تنی پرنگار و با نیروی فیل و به اندام هیون با جرات شیر و استوار چون کوه بیستون.

رستم وقتی او را دید پسندید. از چوپان پرسید این اسب کیست؟ چوپان گفت صاحب آن را نمی‌شناسیم و او را رخش رستم می‌خوانیم. اگر مادرش کمند و سوار ببیند مانند شیر به کمک فرزندش می‌آید پس به فکر چنین اژدهایی مباش اما رستم کمند انداخت و سر او را به بند آورد. مادرش غران به‌طرف رستم آمد و می‌خواست سرش را بکند اما رستم غرید و مشتی بر سرش کوفت که مادیان برگشت. رستم اسب را گرفت و به چوپان گفت:این اسب چند است؟ او گفت: اگر تو رستم هستی بهایش راست کردن مرزوبوم ایران است.رستم شاد شد و پیش زال رفت.

دل زال زر شد چو خرم بهار

ز رخش نو آئین فرخ سوار

سپاهی از زابلستان حرکت کرد و در پیشاپیش سپاه رستم پهلوان و پشت او پهلوانان سالخورده بودند. افراسیاب که از آمدن آنان باخبر شده بود با خواری فرار کرد و رفت.

پس‌ازآن زال به فکر افتاد شاهی از نژاد کیان برای تاج‌وتخت انتخاب کند. با موبدان به مشورت نشست پس آن‌ها نشان کیقباد را دادند.

زال به رستم سپرد که با لشکریانش به کوه البرز برود و بدون درنگ در عرض دو هفته او را بیاورد و بر تخت شاهی بنشاند.

رستم بر رخش نشست و نزد کیقباد می‌رفت درراه ترکان به رستم رسیدند و با او به جنگ پرداختند ولی رستم با یک حرکت همه را تارومار کرد. بسیاری کشته شدند و بسیاری به‌سوی افراسیاب گریختند.

افراسیاب قلون را فراخواند و گفت که به دنبالشان برو و مراقب باش زیرا ایرانیان اگر بفهمند ناگهان حمله می‌کنند. قلون حرکت کرد.

رستم در یک میلی البرز کوه جایگاه باشکوهی دید و جوانی مانند ماه که بر روی تختی در سایه نشسته و پهلوانان در اطرافش نشسته‌اند پس رستم نزدیک رفت و تعظیم نمود. آن‌ها به او گفتند: ای پهلوان شایسته نیست که بگذری و فرود نیایی چون تو میهمان و ما میزبان هستیم پس بیا و با ما می بنوش. رستم گفت:من باید به البرز کوه بروم الآن زمان باده‌نوشی نیست. آن‌ها گفتند: ای پهلوان در البرز کوه به دنبال که می‌گردی؟ ما از مردم آنجا هستیم و می‌توانیم کمکت کنیم. رستم گفت: به دنبال کیقباد هستم.همان جوان گفت: من نشانی او را دارم اگر تو بر سفره ما فرود آیی به تو خواهم گفت. رستم پذیرفت. جوان گفت: با او چه کارداری؟

رستم گفت: که از زال برایش پیامی آورده‌ام زیرا تخت شاهی را برایش مهیا نموده‌اند.

جوان خندید و گفت: قباد خودم هستم. رستم در برابر شاه تعظیم کرد.

قباد به رستم گفت: خواب دیدم که از سوی ایران دو باز سپید با تاجی به‌سوی من می‌آمدند و آن را بر سرم گذاشتند.

شب و روز تاختند تا نزدیک ایران رسیدند و قلون راه را بر آن‌ها بست. قباد خواست در برابر او بجنگد که رستم گفت:جنگ کردن کار شما نیست. من و رخش در برابر آن‌ها کافی هستیم و جز ایزد کمکی از کسی نمی‌خواهیم. رستم به‌سوی آن‌ها تاخت و سواران را از زمین بلند می‌کرد و بر زمین می‌زد. قلون دید که گویا دیوی از بند رهاشده پس به او حمله برد و نیزه به جوشن او کوبید. تهمتن نیزه‌اش را گرفت و غرید و او را از زین بلند کرد و چون مرغی که به سیخ کشیده باشند به نیزه زد و به زمین کوفت با اسب از روی او گذشت همه سواران فرار کردند و سپاه قلون شکست یافت.

از کتاب «شاهنامه تصحیح شده» اثر دکتر محمد دبیر سیاقی و برگردان به نثر اثر فریناز جلالی